تبلیغات
حرفایی که هیچ جایی واسه گفتنشون به اندازه کافی مناسب نیست - پایان
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

پایان

هر شروعی بالاخره باید یه پایان داشته باشه، حتی هر قصه ی خیالی...
تو بهترین شرایط اوضاع مثل کارتونای دوران بچگی تموم میشه، "و آنها تا ابد، شاد و خوشحال باهم زندگی کردند. پایان "
ولی اینجور پایانا تو مرز داستانا گیر کردن و به جز هر از چند گاهی اتفاق نمی افتن
گناهی ندارن آخه خیالی ان، مثل هزار رویای قشنگ زاده ی ذهن من...
جریان زندگی این روزام شده بود مثل راه رفتن تو یه مسیر خشک و بیابونی، ساده، خسته کننده و بی هیجان...
نمیدونم چی شد که حالا حس میکنم دارم رو یه شیروونی باریک راه میرم، اونقدر باریک که جفت پاهام با هم روش جا نمیشن، مجبور شدم دستام رو دو طرفم باز کنم و با هر قدمی که جلو میرم لرزش هارو بیش تر و بیش تر حس کنم...
آخرش معلوم نیست... انقدر دوره که حتی اگه چشماتو ریز کنی و تقلا کنی هم فقط نقطه چین نصیبت میشه...
نه، آخرش معلوم نیست... هر چی میگذره مسیر داره باریک تر میشه، هراسم از اون نقطه ایه که انقدر باریکه که لرزش ها باعث سقوطم بشن...
ذهنم این حقیقت رو پذیرفته، فقط درگیر اینم که کدوم طرف ممکنه بهتر باشه ؟
اصلا فرقی دارن ؟
یا فقط لذت سقوطه که اهمیت داره ؟
شایدم اون پایین بهتر از اینجا باشه، بی دغدغه.... 
شاید تمام این تقلا ها بیهوده باشه...
شاید اینم خودش یه جور پایانه... کسی چه میدونه ؟    


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
دوشنبه 16 دی 1392-09:43 ب.ظ
نظرات() 

feet pain
شنبه 18 شهریور 1396 06:13 ق.ظ
Way cool! Some extremely valid points! I appreciate you
writing this article plus the rest of the site is also really good.
Why does it hurt right above my heel?
دوشنبه 30 مرداد 1396 02:18 ب.ظ
Saved as a favorite, I really like your blog!
@M
دوشنبه 16 دی 1392 09:56 ب.ظ
توصیف شیروونی به قدری قشنگ بود که خواننده کاملا میتونه جزء به جزء شو تصور کنه و باهاش همراه بشه :)
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر