تبلیغات
حرفایی که هیچ جایی واسه گفتنشون به اندازه کافی مناسب نیست
درباره وبلاگ

آرشیو

آخرین پستها

پیوندها

نویسندگان

آمار وبلاگ

Admin Logo
themebox

شرایط

خیلی از مشکلات آدم ازونجایی شروع شد که یاد گرفت حرف بزنه، یاد گرفت میتونه دروغ بگه، غر بزنه و همه چیز رو با کمک چند تا آوا کاملا وارونه جلوه بده. 
اگه منطقی هم فکر کنیم قبل از این اتفاق همه چیز ساده تر بود. یه سری نگاه بود و حرکات بدن که معمولا صادقانه ترین عکس العملای بدن در مقابل احساساتن. ولی به هر حال الان شرایط اینجوریه.
میرسیم به این کلمه یعنی "شرایط" 
شرایط چیزیه که باید قبولش کرد مخصوصا اون نوعیش که اصلا دوست داشتنی نیس
خیلی بچه گونه س اگه خلاف این فکر کنیم  مثل اینه که معتقد باشیم زندگی واقعی میتونه شبیه داستان سیندرلا باشه، یا علاالدین یا حتی پری دریایی
البته که خیلی وقتا آرزو میکنم کاش اینجوری بود. مثلا چی میشد یه زمان برگردون داشتم ؟ یا حتی یه ساعت برنارد؟ 
حتی فکرشم آدم و غلغلک میده... این که بشه زندگی رو ادیت کنی، اشتباها رو پاک کنی یا یه سری لحظه های خوشایند هی و هی مرور کنی.
 اون جوری چه قدر حالمون بهتر بود....
 
اما حقیقت اینه که اتفاقا میفتن  و هم زمان هیچ کدوم از این امکانات هم وجود ندارن !
تنها توانایی ما آدما اینه که کم تر تو این شرایط دست و پا بزنیم... 
دردناک ترین بخش ماجرا اینه که بفهمی کل راه رو اشتباه اومدی و سعی کنی توی این وضعیت نمونی...
یه وقتایی این تغییر وضعیت طولانی میشه و هر کاری میکنی دردش تموم نمیشه ولی صبر چاره ی همه چیزه و آدم باید خوب یادش بگیره چون خیلی به درد میخوره.
در واقع آدم وقتی هی صبرش زیادتر میشه به اصطلاح پوست کلفت میشه.
تحلیل این مورد خیلی ساده ست.
بذار اینجوری بیانش کنم  همه میدونن که هر چیزی یه مکانیزم دفاعی داره در مقابل حمله، ترس، درد، ...
به نظر من وقتی آدما از نظر احساسی صدمه میبینن مکانیزم دفاعیشون اینه که یه لایه محافظ دور خودشون و احساساتشون میکشن و وقتی این هی ادامه پیدا میکنه آدم پوست کلفتی میشن یعنی انقدر عایق شدن که چیزی رو احساس نمیکنن مثل یه آدم که به هیچ وجه با چوب پنبه ی تو گوشش نمیتونه از بهترین موسیقی کلاسیک هم لذت ببره... به همین سادگی.
 
توی این مورد من همون پوست کلفت بودن انتخاب کردم، راستش اینجوری راحت ترم .
ولی خوبه که آدم با هر انتخابی تو هر شرایطی بتونه امیدوار باشه
امید به اینکه بالاخره درست میشه 
آخه امید چیزیه که همه بهش نیاز دارن حتی پوست کلفتا....


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
یکشنبه 17 مرداد 1395-10:37 ق.ظ
نظرات() 

عنوان ندارد

دیگه از دستم در رفته چند بار میخواستم اینجا بنویسم
خیلی وقتا تا کلمات متن رو هم تو ذهنم مرور کردم ولی به محض این که صفحه ی سفید ویرایش متن رو باز کردم باز فرکانس های مغزیم تبدیل شده به یه خط ممتد
اما نوشتن همیشه خوبه... این که زیپ مغزت رو باز کنی و تا اون اعماقش خالی کنی رو کاغذ.
دستت که به قلم برسه دیگه سخته ننویسی اون وقته که دلت میخواد تا خریدای خونه رو هم اونجا برنامه ریزی کنی... دیگه بازگو کردن دلخوری های دوستانه و فکرای انباشته شده که جای خود دارن
نوشتن انگار یه جورایی روبه رو شدن با خود واقعیته.
یه وقتایی نوشتن رو به بقیه پیشنهاد میدم مخصوصا اونایی که از زمزه های توی ذهنشون خسته شدن و کز کردن گوشه تنهاییشون
چیزی طول نمیکشه که بهونه های همیشگی ردیف از تارای صوتیم عبور کنن تعجب نداره که هنوزم آدما دوست دارن مثل کبک معروف توی قصه ها باشن؟
کاش جرعت میکردیم برای یک بار هم که شده به جای فرار با خودمون روبه رو شیم
اصلا نمیدونم چی شد به اینجا رسیدم... اینم یکی از مشکلات نوشتنه !
میخواستم بگم روزی که این وبلاگ رو شروع کردم اینقدر شکننده بودم که اینجا فقط یه پناهگاه محسوب میشد
یه جا واسه شنیده شدن کلماتی که جرعت گفتنش رو به مخاطب اصلیش نداشتم
اما گذر زمان همه چیز رو حل میکنه و آدما بزرگ میشن. این همه انرژی منفی و تاسف نه تنها دیگه تو زندگیم جایی نداره حتی از انتقالش به بقیه حس خوبی ندارم.
این آدمان که با دید و خواسته ی خودشون زندگیشون رو میسازن و اسمش رو هم میگذارن بدبیاری - اجبار - سرنوشت یا هر چیز دیگه ای
من باورش ندارم... حداقل بهتره بگم دیگه باورش ندارم... این ماییم که تمام اتفاق ها حتی اونایی که خوشایند نبودن رو ساختیم و اونا هم شخصیت الان ما رو
واسه همین چیزاس که میخوام اینجا تبدیل به جایی شه که هر کسی اتفاقی گذرش افتاد با یه لبخند و انرژی مضاعف واسه شروع دوباره صفحه رو ببنده...


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
جمعه 24 اردیبهشت 1395-04:04 ب.ظ
نظرات() 

زمان

زمان عجیب ترین چیزیه که تو زندگیم دیدم
بعضی وقتا فکر میکنم چجوری میتونه در عین شگفت آور بودن تا این حد ترسناک باشه؟
در مواجهه باهاش میتونم همون دختره 23 ساله ای باشم که از هر روز نزدیک شدن به 24 سالگیش وحشت داره، از این که با تموم شدن هر ثانیه ش  داره یه ثانیه از آینده ای که همیشه تصورش میکرده فاصله میگیره یا هم زمان اون کسی باشم که تو مواجهه با اکثر مشکلات زندگیش با ایمان به قدرت التیام دهندگی زمان آروم میشه.
جدیدا انقدر این وجه از زمان تو زندگیم تاثیر گذاره که بی اغراق  جمله ی "چون میگذرد غمی نیست، ور غمی هست دگر حوصله ای نیست" ذکر هر روزم شده. 
اصلا نمیدونم چی شد به اینجا رسیدم ،بازم از این شاخه به اون  شاخه پریدم حداقل مطمعنم تو این یکی استادم !
اصلی ترین دلیلی که باعث شده این چند روزه رو تمام مدت به زمان فکر کنم مرور کردن پستای دوباره وبلاگ بود
انقدر گذشته بود که حتی آدرس وبلاگ رو با سرچ کردن آیتمای مختلف تو گوگل پیدا کردم
صحنه ی روبه رو شدن با نوشته های قبلیم رو میشه مثل اون موقعایی تصور کرد که بعد از مدت ها میری سراغ کتاب خونه ت که مدتهاست خاک گرفته، یکی از قدیمی ترین کتابات رو پیدا میکنیو بعد از این که خاک روش رو تکوندی بازش میکنی... بوی کهنگی کتاب، متنا و جمله های اولش، حتی اون گلی که به عنوان یادگاری بین کتاب گذاشتی تا خشک بشه، تک تک اینا مثل یه سکوی پرش پرتت میکنن توی همون حسا
فکر میکنم تصویری که از بچگی از قیامت برامون ساختن باید یه چیزی تو همین مایه ها باشه، همین که با یه نامه همه ی زندگیت مثل فیلم از جلوت رد شه
تا اون جایی که یادم میاد لبخند تلخ تنها عکس العملی بود که نشون دادم
شاید رو کاغذ فاصله ی تاریخ ها حداکثر دو سال باشه ولی من چندین برابر زمانی که گذشته از همه چیز فاصله گرفتم
خیلی وقتا زمان اون چیزی نیست که نشون میده، میتونی آدم بیست ساله ای باشی که قدر سی سال زندگی کرده یا در مقابل چهل سال زندگیت میتونه به اندازه ی بیست سال هم نیرزه... مطمعنم اگه زمان میتونست آدم باشه ازونایی میشد که پر خرده شیشه ست وگرنه چرا باید لحظه های خوب زود تموم شن و جمعه شبا تا میتونن کش بیان؟
با تمام این اوصاف تصمیم گرفتم دوباره بنویسم، حتی شده واسه خود چند سال بعدم.






نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
دوشنبه 9 آذر 1394-10:27 ق.ظ
نظرات() 

شخص اول مفرد

فلش بک زدن به گذشته هیچ وقت ایده ی خوبی نبوده و نیست 

این که الان تصمیم های گذشته ت رو آنالیز کنی میتونه جزو خود آزاری محسوب بشه حتی
تو اون زمان خاص شاید تنها کار درستی بود که میشد انجام داد اما الان که با خیال راحت توی کاناپه فرو رفتی و نگاهش میکنی، وقتی از دور با دقت تمام زوایاش رو میسنجی احساس میکنی احمقانه تر از این عکس العمل وجود نداشت... حتی گاهی شک میکنی به اون همه وقت و انرژی که واسه این تصمیم صرف کردی... واقعا خودم بودم ؟
همیشه همینه... وقتی تو بطن اتفاق نباشی و صرفا با یه نظاره بخوای قضاوت کنی، قضیه خیلی فرق میکنه
همیشه لالایی واسه دیگران میگی که خودت رو حتی به خواب نزدیک هم نمیکنه 
وقتی قضیه دیگران باشه  
متفکرانه راه کار میدی، تحلیل میکنی و حتی گاهی نتیجه گیری میکنی، حتما پیش اومده که گاهی فکر کنی وقتی همه چیز انقدر آسون و واضحه چرا دیگران در این حد درگیرن ؟
اما اگه همون موقعیت واسه خودت پیش بیاد حتی فکر عملی کردن پیشنهادای متفکرانه ی خودت تنت رو میلرزونه...
نفر سوم بودن همیشه کار سازه...
 مخصوصا وقتی شخص اول مفرد جای نفر سوم زندگی گذشته م میشینه و من و دیگران رو به یه چشم میبینه 


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
دوشنبه 7 بهمن 1392-11:09 ق.ظ
نظرات() 

سکوت

-چیزی شده ؟
-...
-"سکوت همیشه یه نشونه ست، گاهی نشونه ی رضایته...یا شایدم نشونه ی این که دیگه حرفی واسه گفتن نمونده اما بعضی وقتا هم سکوت ترجیح داده میشه چون میدونی گفتن یا نگفتن تغییری ایجاد نمیکنه..."
چند روزی بود که این مکالمه تو سرم مدام تکرار میشد... هر دفعه بهش فکر میکردم به نتیجه ی دلخواهم نمیرسیدم تا اینکه متوجه شدم آدما چه قدر شبیه ابزار و تکنولوژی های ساخته ی دست خودشونن... بین این همه شباهتشون با موبایل یا همون تلفون همراه از جهاتی بی نظیره
مثلا 
یه سری از آدما مثل گوشی های هوشمند عمل میکنن، خودشون رو با افکار، عقاید و تکنولوژی جدید آپدیت میکنن که میشه گفت انعطاف پذیری قابل تقدیری دارن
 یه دسته دیگه مثل گوشی هایی هستن که نه اون قدر بدوی ان که محدود به یه صفحه و چند تا دکمه بشن نه اینقدر پیشرفته که مثل دسته ی اول عمل کنن، شاید بشه گفت تو زمان خودشون بهترین عمل کرد رو داشتن و حالا زمانشون گذشته...واسه همین به اونا هم زیاد نمیشه خرده گرفت، بالاخره ظرفیت ها متفاوته 
اما دسته ی سوم
اونا بر میگردن به چند مدت پیش که خبری از سیستم عامل خاص نبود، از آپدیت روزانه و اپلیکیشن های مختلف هم حرفی به میون نبود، صرفا فقط یه دستگاه ساده واسه مکالمه و تبادل متن ساخته شده بود و اسمش رو گذاشته بودن موبایل، مقاوم در برابر هر تغییری...
این دسته از آدما انگار از اول واسه یه هدف خاص برنامه ریزی شدن و فقط و فقط همون واسشون تعریف شده ست، همونایی که حرف زدن باهاشون مثل کوبیدن میخ آهنی توی سنگ یا کوبیدن آب تو هاونه... هیچ حالت انحرافی تعریف نشده... آدمای بی منطقِ چشم و گوش بسته...
شاید همین دسته باعث این همه سکوت شده باشن
شاید بخاطر تحمل شرایط هم زیستی اجتناب ناپذیر با همین آدمای بدوی به اصطلاح پیشرفته باشه..
شاید اگه زمانی میبودم که دیگه دسته سوم منسوخ شده بود دیگه دلیلی واسه سکوت وجود نداشت... 
 


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
شنبه 5 بهمن 1392-10:40 ب.ظ
نظرات() 

نمیدونم

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل
چو تخت پاره بر موج
رها رها رها من
ز من هر آنکه او دور
چو دل به سینه نزدیک
به من هر آنکه نزدیک
ازو جدا جدا من
خسته شدم واقعا … نمیدونم درسته بگم بریدم یا نه …
تلاش نکردن یه معقوله ست ، تلاش کردن و به نتیجه ی دلخواه نرسیدن یه معقوله ی دیگه …
خسته شدم بس که گفتم فردا یه روز جدید و بهتره … بس که خودمو واسه خودم توجیه کردم
نمیدونم چه کاری غلطه چه کاری درست
گیر کردم بین یه هزارتو که درصد جواب دادن هرکدوم از راه هاش کمتر از اینه که حتا بشه ریسک کرد … یه بازی دو سر باخت !
شایدم اصلا راه خروجی نداره و اینم یه وعده ی پوچه
ترجیح میدم واسه همه قوی جلوه کنم … زندگی بهم یاد داده نباید ضعف هام رو رو کنم چون اینجوری از اول باختم تضمین شده ست.
سعی می کنم تا نهایت توانم واسه بقیه مفید واقع شم پیش خودم میگم خوبی به دیگران همیشه جوابشو تو زندگی خودت پس میده …
مثل همون ضرب مثل قدیمی : از هر دست بدی از همون دست میگیری … اما انگار گذشت زمان و عوض شدن نسلا روی ضرب
المثل ها هم تاثیر گذاشته....
همیشه عاشق اعداد و نظمشون بودم … عاشق اینکه رند شن … همیشه یکی از نقاط توجهم بودن … اما بعد از یه اتفاق ساده خدا خدا
می کردم که این اعداد واسه اون فرد خاص کمتر دلبری کنن ...
دلم می خواست واسه اون ۱۰ با ۱ فرقی نکنه … جالبه نه ؟
اما نه … با این همه بن بست که جدیدا بهشون بر میخورم دیگه به هیچ کدوم از تئوری هام اطمینان ندارم ….
نمیدونم
نمیدونم
نمیدونم
همین کلمه ی نفرینی … همین سه نقطه های همیشگی … داره کلافم می کنه
ترسناکه ، اینکه چقدر راحت مسائل روز مره، که همیشه بهشون بی توجهیم می تونن تبدیل شن به موضوع های آزار دهنده …
باورم نمی شه … باورم نمی شه چجوری دنیا، کائنات، تئوری یا هر کلمه و عبارت دیگه ای واسه بقیه درست و به موقع کار میکنه
شاید مشکل از فرستنده ست … شایدم منم که …
حس می کنم جسمم، افکارم ، همه وهمه تغییر شکل داده به یه علامت سوال بزرگ
اونم شده مثل یه مکش قوی که از انرژی و امیدم تغذیه می کنه
هر خطی که مینویسم تکرار می کنم : نمیدونم ….
بازم این کلمه ی نفرینی …


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
سه شنبه 1 بهمن 1392-06:40 ب.ظ
نظرات() 

فراموشی

 آخرین چیزی که از این کلمه تو حافظه م مونده مربوط میشه به آخرین کتابی که خوندم 

" می گویند : فراموشی ، دفاع تدریجی بدن است در برابر رنج !
  می گویند : دردی که نوزاد ، هنگام عبور از آن دریچه ی تنگ متحمل می شود ، چنان شدید است که کودک ترجیح می دهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد !  ( همنوایی شبانه ارکستر چوبها | رضا قاسمی ) "
شاید... تعریفش هر چی باشه، فراموشی راهیه که بی برو برگرد طی میشه، استثنا نداره 
گاهی اینجوریه که یه سری داده ی ذهنی و احساسی انقدر دور از دسترس قرار میگیرن و خاک میخورن که خیال میکنی دیگه نیستن اما وجود دارن فقط گذشت زمان ضخامت لایه ی خاک خورده ی روشون رو بیشتر میکنه ... البته بگذریم از این که فرسوده شده ن و گاهی دیگه به کار نمیان....
آدما فکر میکنن هر چی فاصله ی جغرافیایی شون از چیزی که آزارشون میده بیشتر باشه راحت تر این پروسه دردناک طی میشه ولی....
همیشه همین حرفای ربط ولی، اما، اگر، کاش و... هست که کار رو خراب میکنه...
ولی نه، گاهی انقدربه تدریج از لحاظ فکری، ازش فاصله میگیری که حتی وقتی نزدیکتم هست نمیبینیش... اون دیگه رفته... از ذهنت، از دایره دیدِت... دیگه حتی هر چی تقلا کنه به چشم نمیاد...
گاهی هم ازش یه دنیا فاصله داری، انقدر که هر چی سعی میکنی دو طرف این عرض جغرافیایی رو به هم برسونی حتی یه اپسیلون به هم نزدیک هم نمیشن... ولی هست، همه جا، هر زمان، بعضی وقتا حس میکنی شاید یه پیوند با پلکت یا مغزت ایجاد کرده که نه از چشمت میفته و نه از فکرش بیرون میای...
وقتی قدم میزنی باهات راه میاد... همراهت موزیک گوش میکنه حتی گاهی نظر میده...  وظیفه اصلیش اینه جلوت بشینه و نذاره تمرکز کنی رو زندگیت... 
مهم نیست چه قدر طول میکشه... اگه خود واقعیش دیگه نبود... یا اگه تصمیم گرفت دیگه نباشه، این دسته هم کمکم به سرنوشت دسته ی اول دچار میشن...
اگه شانس بیارن بعدا بهشون میگیم خاطره...اگه هم نه،شاید کلا وجودشون رو انکار کنیم...



نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
سه شنبه 17 دی 1392-12:32 ب.ظ
نظرات() 

پایان

هر شروعی بالاخره باید یه پایان داشته باشه، حتی هر قصه ی خیالی...

تو بهترین شرایط اوضاع مثل کارتونای دوران بچگی تموم میشه، "و آنها تا ابد، شاد و خوشحال باهم زندگی کردند. پایان "
ولی اینجور پایانا تو مرز داستانا گیر کردن و به جز هر از چند گاهی اتفاق نمی افتن
گناهی ندارن آخه خیالی ان، مثل هزار رویای قشنگ زاده ی ذهن من...
جریان زندگی این روزام شده بود مثل راه رفتن تو یه مسیر خشک و بیابونی، ساده، خسته کننده و بی هیجان...
نمیدونم چی شد که حالا حس میکنم دارم رو یه شیروونی باریک راه میرم، اونقدر باریک که جفت پاهام با هم روش جا نمیشن، مجبور شدم دستام رو دو طرفم باز کنم و با هر قدمی که جلو میرم لرزش هارو بیش تر و بیش تر حس کنم...
آخرش معلوم نیست... انقدر دوره که حتی اگه چشماتو ریز کنی و تقلا کنی هم فقط نقطه چین نصیبت میشه...
نه، آخرش معلوم نیست... هر چی میگذره مسیر داره باریک تر میشه، هراسم از اون نقطه ایه که انقدر باریکه که لرزش ها باعث سقوطم بشن...
ذهنم این حقیقت رو پذیرفته، فقط درگیر اینم که کدوم طرف ممکنه بهتر باشه ؟
اصلا فرقی دارن ؟
یا فقط لذت سقوطه که اهمیت داره ؟
شایدم اون پایین بهتر از اینجا باشه، بی دغدغه.... 
شاید تمام این تقلا ها بیهوده باشه...
شاید اینم خودش یه جور پایانه... کسی چه میدونه ؟    


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
دوشنبه 16 دی 1392-08:43 ب.ظ
نظرات() 

پارادوکس

"من تو را میخواهم

من تو را میجویم 
به تو سوگند که جزتو 
نبــــــــــــود یار مرا..."
از سرمای برف دلسنگ به ظاهر آروم ، با یه عالمه لباس، شوفاژ رو بغل کرده بودم و با خودم زمزمه میکردم...
این همون شعر و بهتره بگم تنها شعری بود که این روزا گوش میکردم
"اون" چند روز پیش اینو پیشنهاد داده بود...بازم "اون"
چقدر نبودنش واسه من پر بود از بودنش...یهو بلند گفتم : شانس آودرم که بوی عطرشو جا نذاشته...
 در باز شد و لیلیا سرو کله ش پیدا شد
-میای بریم سیگار بکشیم ؟
معلوم بود حالش اصلا خوب نیست که به سیگار پناه آورده بود در مورد اون فقط همین صدق میکرد
یه نگاه به جزوه م کردم که قول داده بودم امشب تموم شه... بازم با توجیح مسخره ی "اگه حالم خوب شه، بهتر درس میخونم. می ارزه" خودمو گول زدم...
تو راه یه زوج تو این سرما چسبیده بودن به هم، چه خوب که سرما واسه اونا معضل نبود بهونه بود....
رسیدیم اون بالا، جای همیشگی...
-چی شده که خواستی بریم سیگار بکشیم؟
-نمیدونم...
آدما همیشه میدونن دلیل ناراحتیشون دقیقا چیه منتها بعضی مواقع ترجیح میدن بگن نمیدونن چون بیانش سخته 
اینجور موقع ها باید یه راست بری کوچه ی علی چپ و از دردای خودت بگی تا آروم آروم نطقشون باز شه
-میدونی، دلم خیلی دونفره بودن میخواد
خنده، دعوا، درد و دل، دلداری و... همشو دونفره میخوام...
-اوهوم 
-نه حالا که بیشتر فکر میکنم توانشو ندارم، اون همه کشمکش، انرژی... عطایش را به لقایش بخشیدم
- هنوزم بهش فکر میکنی؟
این چه سوالی بود؟ مگه یه لحظه میتونستم از فکرش جدا شم؟ 
کل 24 ساعت گذشته روبه روم بود...حتی الانم...
-نه...دیگه نه...
چیزی و بعداز اون نشنیدم، فقط میدونستم که استراتژیم جواب داده بود، داشت درد و دل میکرد
وقتی حرفاش تموم شد یه آه کشیدم و گفتم:
-چه قدر تناقض...
اونم تو حال خودش بود، بعد از چند ثانیه متعجب پرسید:
-چی گفتی؟ نشنیدم...
سرم و قلبم داشت منفجر میشد، داغیشو کم کم رو صورتم هم احساس میکردم
مثل اینکه این جنگ بی رحمانه بین این دو ارگان نمیخواست به صلح برسه...
سیگارم رو خاموش کردم، نفهمیدم چندمیش بود
دستشو گرفتم
-پاشو بریم دارم از سرما میلرزم، دیگه طاقت ندارم 
-اما دستات که مثل کوره آتیشن...
-از درون یخ کردم...فقط پاشو...


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
پنجشنبه 12 دی 1392-11:53 ب.ظ
نظرات() 

اون وقتا

وقتی حالت خوب نیست میشه رفت بیرون، گشت و حال و هوا رو عوض کرد

میشه تو اوج بی حوصلگی یه دلیل واسه خندیدن با دوستا پیدا کرد و به مسائل فکر نکرد
وقتی حس میکنی داغونی و نمیتونی با هیچ کس درد دل کنی میشه نوشت... درداتو... فکراتو....
اما یه زمانایی هست که دستت به نوشتن هم نمیره... اون وقتا ...
اون وقتا میای میشینی یه گوشه زانوهات رو بغل میکنی شاید این حس کم تر شه
واسه خودت چایی میریزی تا شاید با گرماش این سرما از بین بره... انقدر محو افکارتی که چایی هم سرد میشه...
میری سراغ کتابات، همونا که همیشه از زمین و زمان جدات میکنن، حالا تبدیل شدن به یه سری کلمه و جملات نا مفهوم...
اینترنت، توییتر، فیس بوک، وبلاگ، سیگار، قهوه، حتی کانتکتای گوشی چنگی به دل نمیرنن
همه چیز رنگ باخته... 
انگار نه انگار این همون تویی، همونی که امروز صبح به خودش قول داد قوی تر از این حرفا باشه...
تو این زمانا زندگی واسم تبدیل میشه به یه تئاتر یه نفره... تئاتر متناقضی با تنها یه بیننده و یه بازیگر، خودم و خودم...
میبینم که نشستم و گذشتن زمان رو تماشا میکنم، زل زدم به مانیتور و دل و فکرم همه جا هست و هیچ جا نیست...
این روزا فقط یه راه پایان داره، "خواب"
یه مردن موقتی که از این حال و هوا جدات کنه، شاید فردا روز بهتری باشه
شایدم گاهی اوقات یه آرزو واسه دائمی شدنش...




پی.اس: این متن هیج ارزش ادبی نداره، بعضی وقتا آدم از همه ی واژه ها از جمله "ارزش" و "ادب" خسته ست. 


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
چهارشنبه 11 دی 1392-09:32 ب.ظ
نظرات() 

قطره های آب

-فکر کنم دیگه واسه این حرفا دیر شده باشه...

چرا فکر کرد با یه جمله میشه همه چیز رو برگردوند؟ 
مگه میشه زمان رو به عقب برد؟
چرا تصور کرد تغییر دادن احساساتم مثل جابه جا کردن کتابای تو قفسه است ؟ هر موقع اراده کرد بیارمشون چند صفحه ایشو با هم بخونیم و هر وقت خسته شد کنارشون بذارم تا حسابی خاک بخوره ؟
مهم نبود این وسط من چه قدر افسرده و پژمرده میشم ؟
هنوز صداش تو گوشمه وقتی گفتم دوستت دارم ، وقتی جواب داد :
"من اینو نمیخوام... بذار فقط واست یه اسم باشم نه یه حس..."
وقتی واسه اولین بار به خاطر از دست دادنش، با اشک نوشتم :
"دیگه دوست داشتن آدما رو جار نمیزنم، وقتی میفهمنن حتی این حق رو هم ازت میگیرن، آخه حق خودشون میدونن..."
نه من فراموش نمیکنم...
تلخه ولی 
بعضی حس ها وقتی زمانشون گذشت دیگه بر نمیگردن...مثل آبی که میلغزه و قطره قطره از دستت میچکه...
تموم میشن بدون اینکه متوجه بشی
حالا من موندم، پشیمونی اون و یه دست خالی از قطرات آب


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
چهارشنبه 11 دی 1392-12:06 ق.ظ
نظرات() 

زندگی

زندگی...

یه بازی همگانی که ناخواسته واردش میشی... 
نه میشه ازش انصراف داد، نه جلو زد، نه حتی واسه یه مدت کوتاه متوقفش کرد
نمیشه دورش زد، هیچ میان بری براش تعریف نشده، فقط باید ادامه داد...
مثل سیگار روشن توی دستت
سیگار رو روشن میکنی، بلافاصله بعد از اولین پک توی ابر افکار احاطه میشی، از پک دوم به بعد دیگه چیزی جز دودش رو نمیبینی، کل افکار و نگرانی های چند روز اخیر ، تمام احساسایی که سرکوب کردی، بغضا و اشکایی که قورت دادی و ازش تنها یه آه مونده، با اون دود مخلوط میشه...
وقتی به خودت میای که تقریبا به فیلترش رسیدی... آرزو میکنی زمان کش بیاد، پکای محکم تر... میخوای بیشتر دووم بیاره ،آخه تازه داری لذت واقعیش رو میچشی.... 
ولی باید به همون چند تا پک آخر بسنده کنی، لذتش رو با تمام وجود میبلعی، نکنه دیگه همچین حسی رو تجربه نکنی؟
تصمیم میگیری یه سیگار دیگه روشن کنی، شاید اون حس تداوم داشته باشه...
زیاد طول نمیکشه تا بفهمی که طمع کردی و اون حس دیگه به وجود نمیاد...
اون زمانی که باید قدرش رو میدونستی با افکارت درگیر بودی و حالا سیگار داره دستتو میسوزونه، باید با اون حس خداحافظی کنی... با نفس هات...



نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
سه شنبه 10 دی 1392-09:51 ب.ظ
نظرات() 

موفقیت

تلاش... موفقیت...کلمه هایی که این روزا ذهنم و مشغول کردن...

 میگن تلاش اکثر مواقع مساوی رسیدن به هدفه، واقعا؟
اصلا هدف چیه ؟
وقتی کوچیک بودم فکر میکردم این که یه روز 20 سالم شه خودش هدف بزرگیه. کم کم فهمیدم آدما به کسی که "دکتر" یا "مهندس" باشه میگن موفق، هر چی هم پسوند این القاب دهن پر کن تر، میزان موفقیت بیشتر...
تا چند سال پیش توی دو راهی انتخاب بین این دو به اصطلاح هدف دست و پا میزدم، بالاخره منم "مهندس" شدم...
ولی مثل همیشه تصورات فرسنگ ها با حقیقت فاصله داشت
کم کم فهمیدم این هدف درجه بندی هم داره، صرفا بر حسب یه مشت اعداد و ارقام
بگذریم از دو تا استثتا "پول" و "پارتی" که میتونست همه ی اینا رو نقض کنه!
اما نه، به نظر من تلاش رو میشد توی مسیر ولنجک به پارک وی معنی کرد، به همین سادگی...
جالبی این راه به اینه که قابلیت پیش بینی شدن نداره، همه چیز اتفاقیه، ممکنه یک دقیقه دیر برسی و مجبور شی سی دقیقه منتظر بمونی.
ممکنه زمان درست برسی و بدون هیج استرسی حتی زودتر از موعد به مقصد برسی.
اما گاهی هم پیش میاد که اون اتوبوس لعنتی نیاد، حالا خر بیار و باقالی بار کن...!
یا باید سرما و راهش رو به جون بخری یا اینکه میان بر رو انتخاب کنی، 
شاید حتی اگه چشم به راه چیزی تو مقصد نباشی تصمیم بگیری برگردی و جای اون سرما و سختی شوفاژ رو بغل کنی... 
ولی نه، مهم اینه که نا امید نشی.
بالاخره دیر یا زود به مقصد میرسی!
چه بهتر که این مسیر حتی اگه پیاده طی میشه با موزیک دلچسب ترش کنی...


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
دوشنبه 9 دی 1392-09:50 ب.ظ
نظرات() 

...

سرخورده شدم مثل شخص اول داستان شازده کوچولو، زمانی که نقاشیش رو با هزار اشتیاق به آدم بزرگا نشون داد و اونا به جای ترسیدن از  مار بوا و فیل توی شکمش، به خوندن جغرافی و ریاضی تشویقش کردن....

 تو فکر خاموش کردن اون کبریتم...کدوم کبریت؟
همونی که با این شوق روشنش کردم که گاز باز باشه و شعله ور شه، تا بشه از گرماش واسه یه مدت طولانی لذت برد...
ولی فقط دستمو سوزوند...
حالا چجوری خاموشش کنم؟ فکر نمیکنم یه فوت کافی باشه، البته با این سطل آب یخی که دونسته یا ندونسته رو احساساتم خالی کرد فقط خاکسترشه که به جا مونده... اون چیزی که نگرانم میکنه فقط آتیش زیر این خاکستره...
فقط ای کاش دیگه هوس باد زدن و شعله ور کردن این خاکستر به سرش نزنه...


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
یکشنبه 8 دی 1392-04:15 ب.ظ
نظرات() 

کاش...

کاش میشد گوشی و بردارم و بدون هیچ فکری بهش زنگ بزنم ، وقتی پرسید چرا زنگ زدم بدون اینکه به هزار بهونه ی از پیش تعیین شده فکر کنم که  واسه خودم تو ذهنم طبقه بندیشون کردم ، بگم " دلم واست تنگ شده بود "، اشکالی داره ؟

نه کاش اصلا نپرسه و دلیل رو از لحن صدام بفهمه... کاش اونم به همون دلیل ساعت ها حرف زدنمون رو کش بده... کاش یه دلیل مشترک داشتیم که هر شب قبل خواب به هم زنگ میزدیم و من داستان یه روز بدون اون شب شدن رو واسش مو به مو میگفتم...
کاش به همین آسونی بود... کاش اونم مثل نفرای دیگه بود که اراده ی من کافی باشه واسه خبردار شدن از حالش...
اما نه، هیچ چیز راجع به اون معمولی نبود، اگه معمولی بود که "اون" نبود...
 پیچیده تر از این حرفا بود ، با یه مشت قانون و ضوابط روبه رو بودم که رابطه ی جذابیت و سادگی رو معکوس  تعریف میکرد با یه ضریب تناسب بزرگ...
از کی زندگی کردن طبق این قانونا انقدر سخت شده بود ؟ قبلا تنها کاری که توش مهارت داشتم همین بود...
مثل بچه ای که یه ظرف شکلات روبه رو شه ولی به بهونه های مختلف منع شده از خوردنش ، هر از گاهی زیر چشمی به گوشیم نگاه میکردم، حتی گاهی اوقات خودمو قانع میکردم ، گوشی و برمیداشتم تا قانونا رو ندیده بگیرم اما بلافاصله دستم و عقب میکشیدم...
بالاخره که چی؟ قانونا واسه شکستن وضع شده بود...حتی شده به قیمت شکستن غرورم...


نوشته شده توسط :Sepideh Shirazi
شنبه 7 دی 1392-10:04 ب.ظ
نظرات() 







  • تعداد صفحات :2
  • 1  
  • 2